عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی

شعر . عشق . دلتنگی

 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۳/٦

بارش مهر

خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد   مـشـکلى داشت به آقاى خودش رو مى زد
مى چکید از سر و رویش عرق شرم به خاک   مـشـت هـا واشده و پنجه به گیسو مى زد
دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تـلخ   دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد
هـمنوا با در و دیوار در آن عصمت محض   نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو مى زد
نـم نمک بارشى از مهر به جانش مى ریخت   کـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد
پـاک مـى شـد دلـش از غصه ناپاکى ها   خـادمى داشت در این فاصله جارو مى زد
فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز   شـعـله اى شعر که در آینه سوسو مى زد

comment نظرات ()