عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی

شعر . عشق . دلتنگی

خوابم نمی برد . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۳/٦

امشب تنم خمیده و خوابم نمی برد

روزم به شب رسیده و خوابم نمی برد


از ابر پاره پاره غمهای بیشمار

یک قطره غم چکیده و خوابم نمیبرد


یا خواب من ز غصه به روحم رسیده است

یا از سرم پریده و خوابم نمیبرد


یا پشت چشم پنجره ی فولاد آسمان

آه تو را شنیده و خوابم نمیبرد


پیراهن عزیز مرا گرگ عاشقی

از رو به رو دریده و خوابم نمیبرد


صدها ستاره می شمرم تا دوباره باز

سر میزند سپیده و خوابم نمیبرد


فریاد میزنم که خدا بشنود چرا؟؟

من شانه ام خمیده و خوابم نمیبرد!!!


comment نظرات ()