عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی

شعر . عشق . دلتنگی

 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۳/٢٥

سرتاسر کوچه حجله بندان
عکس تو میان قاب خندان

ای ماه منم چراغدارت
چون لاله همیشه داغدارت

ان روز که داس ماه ..نو شد
باغ گل سرخ من درو شد

بر شانه ی من غمت چو کوهی است
در شهر چه بزم با شکوهی است

بر دوش من این کجاوه ی کیست
اینجا همه حاضرند و او نیست ...

آه تو چه آه بیصدایی
درد تو چه درد بی دوایی

ماندیم چو شمع مرده بیدار
بر بسترت ای طبیب بیمار

دویار دو هم قطار بودیم
دو دوست دو غمگسار بودیم

آن روز که پیک مرگ آمد
رگبار زد و تگرگ آمد

آن سر روان به خاک افتاد
خون در دل چاک چاک افتاد

در غربت سرد این بیابان
تنها به کجا چنین شتابان ؟

سرمست زجام تلخکامی
من نیز به شیوه ی نظامی:

گویم " ز گزند خاک چونی
در ظلمت این مغاک چونی

آن خال چو مشک دانه چون است
آن چشمک آهوانه چون است

یار است و عجب عزیز یار است
از من به بر تو یادگار است

من داشته ام عزیز وارش
تو نیز چو من عزیز دارش

فر یاد تو از میانه برخاست
اندوه تو جاودانه بر جاست ..."


comment نظرات ()