عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی

شعر . عشق . دلتنگی

از تو می گویند ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٩/۳٠

در زمینِ بی زمانی ناکجا آبادی ام
شهروند روستای هرچه بادابادی ام

سوی بی سویی دوخلسه مانده تا ژرفای خواب
پشت خلوت هاست آری پرسه ی اجدادی ام

گندمی تو کشتزاران از تو سرشار طلاست
جز به بوی تو نگردد آسیاب بادی ام

حس نزدیکی آهو بوده ام با خون دشت
در میان حلقه ی آب و علف بنهادی ام

چشمهای مهربانی از نظر دورم نداشت
ای بغل آیینه تن آغوش ها بگشادی ام

چیست در رویای بادآوازِ شب هنگامِ عشق
آبشار زلف تو بر شانه ی شمشادی ام

سنگ بودم مُردگی می رفت تا خاکم کند
با دمِ گُلسنگی ات دنیای دیگر دادی ام


از پری زادانِ شعرآغاز روزِ خلقتی
با خیالت دیوبندِ قلعه ی آزادی ام

گوش دار اینک زمان از من نمکگیر صداست
در صدف های تهی از شورِ دریا زادی ام

بیستون مضمون شیرینی ندارد شوخ من
موشکافِ حیرت آمد تیشه ی فرهادی ام

تاب خوار جمعه ی جنجالی ام چون کوچه باغ
روح تعطیلی است در رفتار کودکشادی ام

پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ایست
از تو می گویند پیرانِ شبِ آبادی ام ...

 

 

" شیون فومنی "

نقل از http://symbiosis.blogfa.com/


comment نظرات ()