عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی

شعر . عشق . امید

سحر آمدم به کویت . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩

 

هرجای دنیایی دلم اونجاس

من کعبه مو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم

هر روز حسم تازه تر میشه

غرق تو میشم بلکه دریا شم

بیزارم از این که تمام عمر

از روی عادت عاشقت باشم

گاهی پرستیدن عبادت نیست

با این که سر رو مهر میذاری

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری

یک عمر هر دردی به من دادی

حس میکنم عین نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو

زیباترین جای نمازم بود

 


comment نظرات ()
خیمه ها می سوزد و شمع شب تار عزاست کربلا ماتم سراست . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦

ای کاش این غزل و غمش ابتدا نداشت
جغرافیا برای زمین کربلا نداشت
این شعر، داغ زد به دلم تا نوشته شد
این بیتها مرا به چه رنجی که وا نداشت
فرمان رسیده بود کماندار را و بعد
تیر از کمان رها شد و طفلی که نا نداشت
قصد پسر نمود و به قلب پدر نشست
تیری که قدر یک سر سوزن خطا نداشت
اکنون حسین مانده که دیگر به پیکرش
جایی برای بوسۀ شمشیرها نداشت
بر سینه اش نشست و خنجر کشید و ... نه!!!
دیگر غزل تحمل این صحنه را نداشت
این جنگ و سرنوشت غریبش چه آشناست
قرآن دوباره جز به سر نیزه جا نداشت
تنها سه سال، آه، سه سال عمر کرده بود
اما کسی به سن کمش اعتنا نداشت
با چشمهای کوچک خود دید آنچه را
گرگ درنده هم به شکارش روا نداشت
پایان گرفت جنگ و به آخر رسید ... نه
این قصه از شروع خودش انتها نداشت


comment نظرات ()
بس کن رباب . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست  دست خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود

شاعر : حسن لطفی


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥

 

 

السلام علی الشیب الخضیب، السلام علی الخد التریب، السلام علی البدن السلیب سلام بر محاسن به خون خضاب شده، سلام بر گونه به خاک آلوده، سلام بر بدن جامه به غنیمت رفته، سلام بر ...


 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥

امروز به توصیه یکی از دوستان طلوع خورشید روز عاشورا را در بیابانهای اطراف شهر به نظاره نشستیم . واقعا خورشید در خون شناور بود .

 قابل توصیف نیست . فقط بگویم جای شما خالی بود

 

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥

فاخلع نعلیک . . .

انک بالواد المقدس طوی . . .

کهنه پیراهن را هم . . .

انگشتر را هم . . .

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥

علامه امینی شب روز عاشورا مدام برای امام زمان صدقه کنار میگذاشتند و می گفتند :

امروز قلب حضرت در فشار است . صدقه برای حضرت فراموش نشود .

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤

 

عشق فقط یک کلام

 

حسین علیه السلام

 


comment نظرات ()
این هم تصویر شاعر عزیز و دلسوخته اهل بیت (ع) محمد علی رحیمی و شعری از ایشان
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤

 

با نم نم اشک شستشویم دادند
در مجلس روضه عطر وبویم دادند
با پیرهن مشکی و این شال عزا
صد شکر دوباره آبرویم دادند


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤

 

عالم   همه  نذر   چشمهایت   برگرد

جان   همه   بچه ها   فدایت    برگرد

قربان قدت شوم کسی آب نخواست

دلتنگ   شده    حرم    برایت   برگرد

*********

مشکت    پر    آب  شد  تبسم  کردی

از  علقمه    تا    خیمه  تلاطم   کردی

تا  خیمه  بچه ها   کمی   باقی   بود

تیر  آمد و... راه  خیمه   را   گم  کردی

*********

روزیکه مرا راهی عالم کردند

مدهوش عزا  و اشک و ماتم کردند

کامم به غبار کربلا باز شد و

چشمان مرا نذر محرم کردند

*********

بی شرم نشسته بود بر سینه شـــاه

یک بانــــوی قد خمیـده می کرد نگــاه

از چشم زمین و آسمان خون میریخت

لا حول و لا قوه الا بالله

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤

 

ای عجب با من نمی گویی سخن


جانِ من ، چیزی بگو ، حرفی بزن...

 

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱

این جمعه خسته بودیم بگذار جمعه بعد

حالا که وقت داریم یا ماه دیگری هست.

آقا ببخش ما را کار مهمتری هست

یک لحظه هم به یادت دنبال تو نگشتند

این چشمها که هر روز دنبال دیگری هست

گم کشته ایم آقا پیدا کنید ما را

در لا به لای این شهر انگار محشری هست

جز چند عده معدود باقی خوشیم آقا

اصلاً حواسمان نیست دنیای دیگری هست


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱

باز هم جمعه شد و غصّه ی من تازه شده                     
درد این بی خبری بی حد و اندازه  شده

باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم                     
باز از دوری تو خسته و درمانده شدم

باز هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم                           
باز از بی خبری های دلــــم   نالــیدم

باز هم درد فراقـت   کـمرم را خم  کرد                        
باز  دوری  تو چشمان مرا پر نم  کرد

باز  هم جمعه شد و چشم به درمنتظرم                       
شاید  آورد صبا از مه رویت  خبرم


comment نظرات ()
نرگسا! آنشب مرا بی تو نوایی بود و بس
نویسنده : سید احمد - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠

 

نرگسا! آنشب مرا بی تو نوایی بود و بس

با نی و ناله مرا شب های هایی بود و بس

مرثیه ها بس صمیمی بود وما هم در فغان

دل غریب ومن غریب واغربتایی بود و بس

می شد افشا سوزهای بس نهانی ای عجب!

نی فقط ازنای خود بانگ رسایی بود و بس

هر چه نی می نالد از داغ دل من میزند

نینوا من بودم و نی بی نوایی بود و بس

سوز نی درسینه ودامان غم دردست من

لحظه لحظه بین ما خود ماجرایی بود وبس

سوختم اما دلی هرگز برای من نسوخت

داد رس آنشب فقط دل را خدایی بود وبس

گر نبود آتش نشان چشم طوفان دیده ام

اینک از داغ تو جسمم توتیایی بود و بس

پنجه ی آلوده ام بر دامن ارباب عشق

نرگسم!از بهر بهبودت دعایی بود و بس

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸

 

ای منتظران پناهمان داد حسین

سوز دل و اشک و آهمان داد حسین

بودیم و محرم شد و با لطف خدا

امسال دوباره ذاهمان داد حسین

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧

 

به جای جای دلم جای پای توست حسین

خوشم که حنجره ام نینوای توست حسین

هزار چشمه اشکم اگر دهند به چشم

خدا گواه که وقف عزای تو است حسین

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥

 

بخون ای دل که دشتستون صدا شه
کمی فایز بخون دردم دوا شه
ملایک نوحه خوانان حسینند
بخون والله خدا هم از خداشه

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥

 

این روزها چه روزهای با عظمتی بود :
موسی به طور رفت
فاطمه به خانه علی
ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه
محمد با علی به غدیر
و حسین با همه هستی‌اش به کربلا ...

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥

 

امروز که حال آسمان حال عزاست

احوال مرا مپرس احوال عزاست

ایکاش بمیرم که از امروز به بعد

بر گردن صاحب الزمان شال عزاست

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥

آقا جان!

صدای گریه تان پیر کرده عالم را

بیا که با تو بپوشم لباس ماتم را

هزار شکر نمردم که باز می بینم

کتیبه های عزا , مشکی محرم را

العجل ...


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥

 

میان دل زعشقت لاله باغیست

بحمدلله که قلبم مست ساقیست

بساط گریه را آماده سازید

که یک شب تا محرم وقت باقیست

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳

 

ماییم و صفای پرچمت آقاجان

دلداده ذره ای غمت آقا جان

هر سال بود دوازده ماه ولی

ماییم و همین محرمت آقا جان

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢

 

مکه . غدیر . عشق به حیدر . مباهله . . .

کم کم صدای زنگ غم انگیز قافله . . .

سر بسته گویمت تو فقط روضه گوش کن . . .

ناموس اهل بیت کجا . شمر و حرمله . . . !

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢

 

این تحفه اشک و آه را گم نکنیم

این پیرهن سیاه را گم نکنیم

حالا که دو کوچه مانده تا بزم شما

توفیق بده که راه را گم نکنیم

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢

 

دل گم شده و پی غمت می گردد

دنبال نشان پرچمت می گردد

هی کوچه به کوچه دربدر آقاجان

دنبال تو و محرمت می گردد

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠

 

هر چشم که پرچم ترا می بیند

الطاف دمادم تو را می بیند

توفیق و سعادت الهی دارد

هر کس که محرم تو را می بیند

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠

با لطف خدا باز وضو می گیرم

از عشق دوباره آبرو می گیرم

با پیرهن عزای ارباب غریب

صد شکر دوباره آبرو می گیرم

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩

بگذار پر از جوش و خروشت بشوم

توفیق بده پیاله نوشت بشوم

با مرگ بگو کمی بماند تا ما

یک بار دگر سیاهپوشت بشویم


comment نظرات ()
کافی است انار دلت ترک بخورد . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤

لیلی زیر درخت انار نشست ...درخت انار عاشق شد , گل داد ,سرخ سرخ ...
گلها انار شد,داغ داغ .هر اناری هزار دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند,دانه ها توی انار جا نمیشدند.
انارکوچک بود .دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت راز رسیدن همین بود.کافی است انار دلت ترک بخورد.........


comment نظرات ()
مهربانم
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸

 

 

رفتم از کوی تو خداحافظ           مانده دل سوی تو خداحافظ

 

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥

 

                        گلپونه‌های وحشی دشت امیدم، وقت سحر شد
                               خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
                                         من مانده‌ام تنهای تنها
                                  من مانده‌ام تنها میان سیل غمها
                                           حبیبم ، سیل غمها
                                              ....................
{ گلپونه‌ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد }2         گلپونه‌ها بی ‌همزبانی آتشم زد
 می‌خواهم اکنون تا  سحرگاهان  بخوانم           افسرده‌ام، بیگانه‌ام، آزرده  جانم

                        گلپونه‌های وحشی دشت امیدم، وقت سحر شد
                               خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
                                         من مانده‌ام تنهای تنها
                                  من مانده‌ام تنها میان سیل غمها
                                           حبیبم ، سیل غمها
                                              ....................
                                         من مانده‌ام تنهای تنها
                                  من مانده‌ام تنها میان سیل غمها
                                           حبیبم ، سیل غمها
                                              ....................
                                         من مانده‌ام تنهای تنها
                                  من مانده‌ام تنها میان سیل غمها
                                           حبیبم ، سیل غمها

 


comment نظرات ()
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥

 

شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان در نمیگشایی
دل من سرگشته تو  نفسم آغشته تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی
در این شب یلدا ز پیت پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی
مه و ستاره درد من میداند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو غوغا شو
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥

کاش میدانستی چیست.......


آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...........


 


comment نظرات ()
باز دیشب باران بارید . ای خدا . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳

دلم گرفته ازین لحظه های بارانی

 نشسته در نفسم موج صد پریشانی

هوای غربت مارا کسی نمی داند

 هوای غربت مارا تویی که می دانی

 ببین که پر ز سکوتم در این هوای غریب

 ببین سکوت درونم ، سکوت طوفانی

 به آسمان تو دیگر نمی رسد دستم

 بگیر دست مرا ای خدای نورانی

 اگر چه دست تهی آمدم به درگاهت

 دلم پر است. پر از ربنای عرفانی 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢

 

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

اینقدر آینه ها را به رخ من نکشید

این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد

بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است: زمینی نشوید

فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸

هر کس به کار عشقی و غواص گوهریست
من شهریار عشقم و غم شاهکار من


comment نظرات ()
مهربانم ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر 

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید  

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کورسوی اخترکان بشکند همه  

از نام تو به بام افق ها، علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود  

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق، چون نسیم به خاکسترم وزد    

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل 

همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧

 

آتش عشق عجب سوز و گدازی دارد

کس ندانست در این سوز چه سازی دارد

ناز را گو به چه نازی بنگر مهدی را

خالق ناز چنین خسرو نازی دارد

 

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧

 

در تمنای نگاهت بیقرارم تا بیایی

من ظهور لحظه ها را می شمارم تا بیایی

خاک لایق نیست رویش پاگذاری

در مسیرت جان فشانم . گل بکارم تا بیایی


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥

 

اندکی آرام تر سکوت کن عزیز

صدای بی تفاوت بودنت آزارم می دهد


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢

 

دل کندن اگر حادثه ای آسان بود

فرهاد بجای بیستون دل می کند ...


comment نظرات ()
ولادت علی اکبر (ع) مبارک باد .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢

امشب که در بهشت وا می گردد

هر درد نگفتنی دوا می گردد

از نور ولادت علی اکبر (ع)

حاجات دل خسته روا می گردد

 


comment نظرات ()
تقدیم به او . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩

 

تپش عقربه های نفس ام
شعر دیدار تو را می خواند
و بهاران اینجا
پشت هاشور پر اشک باران
شیشه ی شهر شب ِ قلب مرا می شوید
و به شریان عطش می بخشد.
فاصله ، حجم هم آغوشی صبح و شفق است.
به کدامین شهوت
لمس دستان تو با پنجره آمیزش یافت ؟
به کدامین اعجاز
قاصدک از لب دیوار دل ابری تو
سوی دستان من ِ خسته پرید ؟
مژده ی آمدن تو جاریست
همچو عطر مهتاب
در نفس های تر ماهی ِ حوض ِ چشم ام ؛
پا برهنه سوی دلواپسی سرخ من آ
نگه ام فرش ِ بلند قدم آبی توست ...

 


comment نظرات ()
میلاد اباعبدالله حضرت امام حسین (ع) مبارک باد .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤

از روی حسین (ع) تا نقاب افکندند

در عالم عشق انقلاب افکندند

تبریک به طوفان زدگان غم و درد

کشتی نجات را به آب افکندند

 

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱

اگر تو  زهر  دهی  چون  عسل بیاشامم         به شرط آنکه به دست رقیب نسپاری

سعدی

 


comment نظرات ()
عدالت ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩

 

برادرانه بیا قسمت کنیم رقیب

جهان و هر چه در اوست از تو . یار از من

 


comment نظرات ()
ترس . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩

 

این می کشدم دور ز کویت چو بمیرم

از مردن من غیر رساند خبر آنجا . . .

 


comment نظرات ()
روز پدر ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥

به عکس خیره شد و ساعتی تماشا کرد
دلش گرفت و دوباره هوای بابا کرد
غروب رفتن بابا به یادش آمد که
لباس خاکیش او را چقدر زیبا کرد
و با شروع قدمهاش آسمان بارید
رسید آخر کوچه و دست بالا کرد
هنوز جمله ی مادردرون ذهنش بود
جواب مبهم او را دوباره نجوا کرد
"پدر برای همیشه به آسمانها رفت"
سکوت کرد و نگاهی به آسمان تا کرد
دودست کوچک او عاشقانه بالا رفت
و با تمام وجود از خدا تقاضا کرد:
به او بگو که رقیه چقدر بی تاب است
بگو نبود تو او را چگونه تنها کرد
همین که قطره اشکی به صورتش لغزید
کسی مقابل چشمش حضور پیدا کرد
صدای گرم پدر بود و قصه ای تازه
رقیه دختر بابا چه زود لالا کرد


comment نظرات ()
سالی گذشت ، باز نیامد وعید شد ... ( روز پدر )
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥

 

سالی گذشت ، باز نیامد وعید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت
امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند و... خون دل
تا فاو و فکه رفت ولی ناامید شد

ده سال گریه های مرا دید وگریه کرد
اما به من نگفت چرا ناپدید شد

ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا ، شهید شد!

 


comment نظرات ()
شعر روز پدر ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥

آه...آه...آه

نه ارغوان نه اطلسی سفید مه گرفته بود

به رنگ ماه آسمون می زد به نقره و کبود

یه سرپناه آشنا یه سایه بون مهربون

یه جاده ی رو به افق زیر درختای جوون

صدام نکن که آدما تو خوابا مهربون ترن

فقط تو قاب عکساشون، قشنگترن، جوونترن

صدام نکن که خواب من حتی کبود اگر باشه

می خوام بمونه برا من می خوام برام پدر باشه

آه.........

صدام نکن صدام نکن خوابشو داشتم می دیدم

کاشکی دوباره چشمامو رو هم می ذاشتم می دیدم


comment نظرات ()
دهم رجب میلاد حضرت علی اصغر مبارک باد
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳

 

آهسته گویمت نکند بشنود رباب :

از عمر اصغرش فقط شش ماه مانده است .

 


comment نظرات ()
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
نویسنده : سید احمد - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱


comment نظرات ()
بوی سیب ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب می آید؟!..

به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی(ع) ز سمت نجف، عنقریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید


برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید.

شاعر : خدیجه پنجی


comment نظرات ()
آبی آرام ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱

تـو بـراى عـطـشـم، بـارش بارانستى   بـه تـن مـرده من، روح و دل و جانستى
آه، اى آبـى آرام! دلـم سـوخـتـه است   زخـم دل را تـو فـقط چاره و درمانستى
مـن غـریـب آمده ام، مثل شما، اى مولا!   تـو انـیـس دل غـمـگـیـن غریبانستى
بـاز آهـوى دلـم زار و اسـیر غمهاست   ضـامـنـم بـاش کـه تو حامى انسانستى
تو به گرداب غم و دلهره و ترس و عذاب   مـنـجـى و مـأمـن دلـهاى پریشانستى
سـاکـنـان حـرمت غرق سعادت هستند   بـرکـت و روشـنـى اهـل خراسانستى
دل اسـیـر غـم و دارم ز تـو امید نجات   اى کـه تـو ضـامـن آهـوى بـیابانستى

 

فاطمه ناظرى

comment نظرات ()
آقا تابستان آمد و دل ما بی قراری می کند
نویسنده : سید احمد - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱

 

کنار سفره که بودیم حرف مشهد شـد
وزید بوی خراسان و ناگـهان رد شد
دوباره یـاد غریب آشـنا و شـوق حرم
و سیل اشک که پشت پلکها سد شد
و دخترم که به دل حسرت زیارت داشت
درست هم نظر مرتضـی و احمـد شد
دو سـال هست که تو قـول داده ای بابا
بـرای مـا که نـرفتیم واقعـآ بـد شد
تمام بودنـم آوار شـد و یـک لحظــه
زمان برای عبور از خـودش مردد شد
دو روز بـعد بلیـط و شـروع یک پروار
کبوترانـه دلـم بـی قـرار گنبـد شد
قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت
و ایستگاه که سرشار بـوق ممتد شد
و چند ساعت دیـگر به صحـن آزادی
نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد

شاعر : سکات قزوینى


comment نظرات ()
همسفر ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧

کاش سری داشتم افسانه‌ای

همسفری داشتم افسانه‌ای

کاش که در لحظه‌ی بیچارگی

چاره‌گری داشتم افسانه‌ای

کاش به جای پدر خاکی‌ام

ناپدری داشتم افسانه‌ای

عشق سر سفره‌ی من می‌نشست

ماحضری داشتم افسانه‌ای

یا که ستم ریشه در اینجا نداشت

یا تبری داشتم افسانه‌ای

کاش زمانی که دلم می‌گرفت

از تو پری داشتم افسانه‌ای


comment نظرات ()
خیانت ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥

 

نیا باران
زمین جای قشنگی نیست ،

من از اهل زمین هستم ،
خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است ،
ولی سودای بلبل دارد و
پروانه را هم دوست می دارد


comment نظرات ()
محمد صالح علاء خطاب به حضرت قائم (عج)
نویسنده : سید احمد - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳

آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم.
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم


comment نظرات ()
ولادت حضرت زهرا(س) مبارک باد .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳

سرشار، دلم ز عشق بی واهمه است
در جاده ی یک مسیر بی خاتمه است
امروز نوار قلب خود را دیدم
هی فا-طمه-و-فا-طمه-و-فا-طمه است


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳

یک روز بت بزرگ را می شکنیم

این بغض غم سترک را می شکنیم

بگذار بیاید پسرت  مادر جان

دستان پلید گرگ را می شکنیم


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳

دردسر ، بین گذر ، چند نفر ، یک مادر

شده هر قافیه ام یک غزل درد آور

ای که از کوچه شهر پدرت می گذری

امنیت نیست ، از این کوچه سریعتر بگذر

دیشب از داغ شما فال گرفتم ، آمد :

دوش می آمد و رخساره ... نگویم ، بهتر

من به هر کوچه خاکی که قدم بگذارم

ناخودآگاه به یاد تو می افتم ، مادر

چه شده ؟ قافیه ها باز به جوش آمده اند

دم در ، فضه خبر ، مادر و در ... محسن پر !


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳

اندوه سرشته با آب و گلت

نه ، غصه خبر نداشت از درد و دلت

کشتند تو را چقدر مظلومانه

بانوی گلم به ای ذنب قتلت


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳

بر گلستان ولایت تاختند

غنچه ذا با لاله پر پر ساختند

غنچه زیر خار و خس افتاده بود

باغبان هم از نفس افتاده بود

ظلم و طغیان و جنایت زاده شد

این چنین مزد امامت داده شد

کاش از قلبم به قبرش راه داشت

کاش زهرا هم زیارتگاه داشت


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳

کدامین شب از آن شب تیره تر بود / که زهرا حایل دیوار و در بود


comment نظرات ()
دوبیتی هایی از " جلیل صفربیگی "
نویسنده : سید احمد - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩


۱
ای عشق بیا که سینههامان شد چاک
«این النبأالعظیم؟» گشتیم هلاک
چشمی که تو را ندیده باشد کور است
خون شد دل ما، «متی ترانا و نریک»

۲
در تاک مگر شراب پنهان نشده؟
در غنچه مگر گلاب پنهان نشده؟
ای بیخبران که منکر صبح شدید
در شب مگر آفتاب پنهان نشده؟

۳
یک عمر تو زخمهای ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه میرسد آقا جان!
ما تازه به یادمان میآید هستی

۴
هم چاه سر راه تو باید بکنیم
هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم
این نامه ی چندم است که میخوانی؟
داریم رکورد کوفه را میشکنیم

۵
هر چند که خستهایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیا!
ما خط تمام نامههامان کوفی است
آقای گلم!زبان من لال نیا!

۶
سر تاسر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده
ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده

۷
آقا تو که خوب میتوانی ما را
از این همه غربت برهانی ما را
لای کلمات ندبه پنهان شده ایم
تا اینکه بیایی و بخوانی ما را

۸
این ماه که چون چراغ تو میسوزد
عمری است که در فراق تو میسوزد
خورشید که هر روز تو را میبیند
در آتش اشتیاق تو میسوزد

۹
ای اصل امید! بیمها را دریاب
بابای همه! یتیمها را دریاب
هر چند خدا خودش کریم است آقا!
لطفی کن و یاکریمها را دریاب!

۱۰
یک روز به یک اشاره بر میگردند
با دامنی از ستاره بر میگردند
روزی که ورق به نفع حق برگردد
اولاد علی دوباره بر میگردند



۱۱
نه شرم و حیا نه عار داریم از تو
اما گله بیشمار داریم از تو
ما منتظر تو نیستیم آقا جان!
تنها همه انتظار داریم از تو

۱۲
هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه ی دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلبکار تو هستیم همه!

۱۳
بر سینه اگر زدیم سنگت آقا!
هستیم اگر گوش به زنگت آقا!
با این همه نیرنگ و ریا میترسم
یک روز بیاییم به جنگت آقا!

۱۴
شد بسته در هر دو جهان از بس که...
خشکید زمین و آسمان از بس که...
بد نیست اگر کمی خجالت بکشیم
خون شد دل صاحب الزمان از بس که...

۱۵
هر روز به ما اگر که سر هم بزنی...
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی...
آقا تو که خوب میشناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

۱۶
از شنبه درون خود تلنبار شدیم
تا آخر پنجشنبه تکرار شدیم
خیر سرمان منتظر دیداریم
جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم

۱۷
درسی که مرور میکنی عاشوراست
هر جا که عبور میکنی عاشوراست
ای وارث زخمهای هفتاد و دو تن
روزی که ظهور میکنی عاشوراست

۱۸
تا عشق پر از حضور در ما نشود
یک مرتبه نفخ صور در ما نشود
به معنی انتظار نایل نشویم
تا کرب و بلا مرور در ما نشود

۱۹
از مزرعههای کوچک بعضیها
برچیده شود مترسک بعضیها
آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضیها

۲۰
با آمدنت دل مرا دریا کن
این سوخته را جزیره ی خضرا کن
آقا تو مگر نه اینکه دنبال منی؟
من گمشدهام بیا مرا پیدا کن




۲۱
گفتند که تک سوارمان در راه است
از اول صبح چشممان بر راه است
از یازدهم دوازده قرن گذشت
تا ساعت تو چقدر دیگر راه است؟

۲۲
انگار نمیرسد به دریا جاده
در خویش زده همیشه درجا جاده
آقا نکند دیر شود آمدنت
من روی تو شرط بستهام با جاده

۲۳
ابری است هوا و بوی بارانی نیست
این عصر گرفته را که پایانی نیست
داریم همه فال تو را میگیریم
عکس تو درون هیچ فنجانی نیست

۲۴
نه عین نه شین نه قاف میداند عشق
جز تو سخنی به لب نمیراند عشق
آواره ی کوه و دشت و صحرا هر روز
پشت سر تو نماز میخواند عشق

۲۵
تا کی همه جا بدون تو غم بخوریم
پس کی تو میآیی آب زمزم بخوریم؟
این جمعه خدا کند بیایی آقا
یک نان و پنیر ساده با هم بخوریم

۲۶
این مرد که در ره است باید او را...
می ترسم اگر سرزده آید او را...
از هر که سراغ او گرفتم دیدم
در شهر کسی نمیشناسد او را

۲۷
عمری است به دنبال جوابی دیگر
هر روز کشیده ام عذابی دیگر
هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده ام به خوابی دیگر

۲۸
هر کس که هوای دوسـت در سر دارد
شمشیر نه! قلب خویش را بردارد
در سنت شیعه نیست حتی به نماز
که دست به روی دست خود بگذارد


comment نظرات ()
نخل امید من آخر به ثمر می‏آید؟
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳

پس کی از روز وصال تو خبر می‏آید؟

کی شب هجر تو ای دوست به سر می‏آید؟

ر مسافر به دیار و وطنش باز آمد

کی نگار من غمگین ز سفر می‏آید؟

آنی از ساحت دل یاد تو بیرون نرود

دائما صورت ماهت به نظر می‏آید

نغمه مرغ سحر می‏دهد از صبح خبر

کی پسِ شام فراق تو سحر می‏آید؟

سدّ لطف تو حفاظت کند از ما ای دوست

هر زمان جانب ما سیل خطر می‏آید

پس کی ای دوست پس از این همه خوناب جگر

نخل امید من آخر به ثمر می‏آید؟

ذوالفقار علوی چون که بگیرد در دست

پی آزادی انواع بشر می‏آید

«ملتجی» منتقم آل محمد، مهدی

پی نابودی هر فتنه و شر می‏آید


comment نظرات ()
این جمعه خسته بودیم بگذار جمعه بعد ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳

این جمعه خسته بودیم بگذار جمعه بعد

حالا که وقت داریم یا ماه دیگری هست.

آقا ببخش ما را کار مهمتری هست

یک لحظه هم به یادت دنبال تو نگشتند

این چشمها که هر روز دنبال دیگری هست

گم کشته ایم آقا پیدا کنید ما را

در لا به لای این شهر انگار محشری هست

جز چند عده معدود باقی خوشیم آقا

اصلاً حواسمان نیست دنیای دیگری هست


comment نظرات ()
صدای شیهه رخش ظهور می آید ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳

فروغ بخش شب انتظار آمدنی است

نگار آمدنی غمگسار آمدنی است

به خاک کوچه دیدار آب می پاشند

بخوان ترانه شادی که یار آمدنی است

ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد

مترس از شب یلدا بهار آمدنی است

صدای شیهه رخش ظهور می آید

خبر دهید به یاران سوار آمدنی است

بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند

یگانه فاتح این کوهسار آمدنی است


comment نظرات ()
سه شنبه ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳

چه می‌شود که مرا هم به آسمان ببری؟


به میهمانی سبز فرشتگان ببری؟


چه می‌شود که در این قحط عشق و شربت و شعر


مرا به کشف غزل‌های مهربان ببری؟


چه می‌شود که در این ابتدای راه، مرا


به روزهای خوش آخر الزّمان ببری؟


 چه می‌شود که همین جا مدینه‌ات باشد


تو هم برای یتیمان، شبانه‌، نان ببری؟


چه می‌شود که بیایی از این به بعد مرا


به عمق حادثه، آن سوی امتحان ببری؟


چه می‌شود که مرا مثل عاشقان خودت


 سه‌شنبه‌های اجابت، به جمکران ببری؟

 


comment نظرات ()
هفتمین جمعه سال
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳

آسمان غرق خیال است کجایی  آقا؟؟؟؟؟؟
                                                   
                                                        هفتمین جمعه سال است کجایی  آقا؟؟؟؟؟؟

یک نفس عاشق اگر بود زمین می فهمید،

                                                      عاشقی بی تو محال است کجایی آقا؟؟؟؟؟؟

           
                             <<<<< اللهم عجل لولیک الفرج >>>>>>>


comment نظرات ()
سلام پروانه
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳

سلام پروانه عاشق: اگر به دیدار گل رفتی به او بگو شمعی را دیدم که در کنج خرابه ایی در فراق تو میسوخت اما چه کند بیچاره که نه پای آمدن دارد نه بال پریدن ، اما نه به زبان نگو فقط در دلت نجوا کن ، ولی نه نه هیچ مگو شاید خاطر مبارکش مکدر شود ، اصلاً فراموش کن بگذار تا آخر بسوزم و آب شوم...


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

اشکم ولی ز چشم مدینه چکیده ام

یاسم که جای باغ به در آرمیده ام

چون ابر پشت پای علی اشک ریخته ام

چون آه در هوای علی پر کشیده ام

ای شبه مرد های مدینه چه میکنید

من ذوالفقار خسته ولی آب دیده ام

گفتی صلاح نیست که نفرینشان کنی

دست از دعا کشیدم و عزلت گزیده ام

همچون نسیم در زده ام خانه هایشان

هر شب به کوچه های مدینه وزیده ام

در جلوه ام دوباره مکرر نمی شوم

چون فرصتی گذشته ام و سر رسیده ام

نفسی فدا لنفسک یا مرتضی علی

هر چه بلای توست به جانم خریده ام


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

مادر اگر دست نداری غمین مباش

من آب میدهم به حسین عزیز تو

در پشت در چرازدی فضه را صدا

زینب مگر نبود به قدر کنیز تو


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

آن شب که علی خشت لحدرا میچید

دستش به کفن بود ودلش میلرزید

این صحنه آخرش تماشایی بود

زانو زد و خاک همسرش رابوسید


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

دردا که فراق ناتوان ساخت مرا

در بستر ناتوانی انداخت مرا

از زخم چنان شدم که در بالینم

 صدبار اجل آمد و نشناخت مرا


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

خون ریخت ز سینه اش زمسمار بپرس

دستی که شکست ز دست اغیار بپرس

گر دوشاهد صادق از من طلبی

برخیز و برو از در و دیوار بپرس


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

قنفذ پی دلداری او آمده بود

مسمار به غمخواری اوآمده بود

چون دید کسی بر سر بالینش نیست

آتش به پرستاری او آمده بود


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

انگار گل سپید مریم گم شد

یا حاتم بی بدیل خاتم گم شد

یک فاطمه بودو یک علی فاطمه رفت

یک مصرع شاه بیت عالم گم شد


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

خون است که روی خاک خشت افتاده است

داغ است به قلب سر نوشت افتاده است

خیزید وفرشته را به بیرون ببرید

آتش به در باغ بهشت افتاده است


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

آنان که بر این خانه هجوم آوردند

در خاک نهال کینه را پروردند

در کعبه علی شکسته بتها شان را

اکنون به در خانه تلافی کردند


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

انگار گل سپید مریم گم شد

یا حاتم بی بدیل خاتم گم شد

یک فاطمه بودو یک علی فاطمه رفت

یک مصرع شاه بیت عالم گم شد


comment نظرات ()
مادر ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

هیچ کس چون مادرم پروانه نیست

قتل زهرا مادرم افسانه نیست


comment نظرات ()
حسین ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢

سماوری که به بزم حسین می جوشد

بخار و قل قل آن جرم خلق می پوشد

مگو حکایت جام و سبو تو ای ساقی

بگو حکایت مستی که چای می نوشد


comment نظرات ()
فاطمه . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

*

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

*

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

 


comment نظرات ()
کوچه . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩


هر  چند دلی سترگ  دارد    مادر

این کوچه  غمی  بزرگ  دارد مادر

تکیه به حسن کن و زجایت برخیز

برخیز  که  کوچه   گرگ  دارد مادر


comment نظرات ()
. . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩

در گوش زمان صدای دستی مانده

سنگینی  رد پای   دستی   مانده

آرام  بگو   که    نشنود  شاه نجف

بر چهره  ماه  جای  دستی  مانده


comment نظرات ()
فاطمه . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩

آن روز اگر نشد فدایت   بشویم

تقدیر نبود  خاک پایت   بشویم

امروز  بیا و  مادری کن     بگذار

گریه کن  فاطمیه هایت بشویم

*******

از  رفتنتان   قلب   زمان  می لرزید

از  گریه خاموش  جهان   می لرزید

تابوت تو از خانه که بیرون می رفت

از اشک حسین  آسمان می لرزید

*********

از داغ غم  تو   بال  و  پر   می شکند

مادر   دلمان چه شعله ور می شکند

ای وای   دوباره   خواب دیدم  دیشب

تو پشت دری و   باز  در   می شکند

 

شاعر : محمد علی رحیمی


comment نظرات ()
یا فاطمه ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩

 

ازگریه عرش  آسمان  دریا   شد
یک قطره چکیدومثل عاشورا شد
باشال عزا مرد غریبی می گفت
ایام  عزای   مادرم   زهرا    شد



comment نظرات ()
فاطمیه آمد . . .
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩

 

بایاد شما   کوچه عزا می گیرد
درحنجره اش باز صدا می گیرد
هرسال دل کوچه ما بغض کنان
نزدیکی  فاطمیه ها   می گیرد

 


comment نظرات ()
میلاد حضرت زینب (س)
نویسنده : سید احمد - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

قلم به دست گرفتم که باخدا باشم
قلم به دست گرقتم که از شما باشم

قلم به دست گرفتم که از تو بنویسم
و با ثنای تو همدوش انبیا باشم

قلم به دست گرفتم در انزوای خودم
که غرقتان شوم و از خودم جدا باشم

قلم به دست گرفتم که با دوبال غزل
در آسمان تو پروا کنم رها باشم

قلم به دست گرفتم در ابتدا اما
نشد مسافرتان تا به انتها باشم

قلم ز دست من افتاد و دم زدم از عشق
کبوتری شدم و پر زدم به شهر دمشق

 

برای آمدنت لحظه بیقراری کرد
زمین دوباره خروشید و چشمه جاری کرد

فرشته روی زمین را به مقدمت می شست
ملک زمینة شب را ستاره کاری کرد

مدینه آمدنت را در انتظار نشست
و بهر دیدن تو ثانیه شماری کرد

طلوع اشک فشانت به مادر و پدرت
هوای خانه شان را کمی بهاری کرد

شروع ابری و بارانی تو و چشمت
مسیر آمدنت را بنفشه باری کرد

ولی تمام بهانست خوب میدانم
من از نگاه تو شوق حسین میخوانم

تو زینب آمدی و خواهر حسین شدی
تو زینت پدر و مادر حسین شدی

تو آمدی و من از خنده هات فهمیدم
که ناز کرده ای و دلبر حسین شدی

تو در کتاب خدا نه که بین مصحف عشق
نزول کرده ای و کوثر حسین شدی

رسیده ای و خداوند کرده مبعوثت
که بعد واقعه پیغمبر حسین شدی

تمام کوفه به  هم ریخت تا لبت واشد
چو خطبه خوان شدی و حیدر حسین شدی

اگرچه بانویی اما علیِ کراری
فقط به دست خودت ذوالفقار کم داری

کدام واژه رسد بر مقام تقدیرت
کدام شعر و غزل می کنند تصویرت

به فهم و درک مقامت عقول کل بشر
هنوز هم که هنوزست مانده درگیرت

مفسران همه انگشت بر دهان هستند
زآیه ای که شنیدی و طرز تفسیرت

حدیث چشم تو دیده به دیده می چرخد
و اشک ها همه مأمور امر تکثیرت

بدان که بعد علمدار تو علمداری
فدای دست تو و شانه علمگیرت

تو در اسارتی اما جلیله ای زینب
به حق حق که تو الحق عقیله ای زینب

تویی انیس غم و غم مجانبت بانو
که اشک و غصه شده قوت غالبت بانو

چه باشکوه به صحرا رسیدی اما بعد
کسی نماند که باشد مراقبت بانو

از آنطرف که بلا پشت هر بلا دیدی
ولی به عرش رسیده مراتبت بانو

به دستخط خودت حک شده به دفتر غم
تمام آنچه که دیدی ، مصائبت بانو

ز دست می دهد ایوب عنان صبرش را
فقط ز خواندن قدری مطالبت بانو

اگرچه قد رشیدت خمید بی بی جان
کسی شکست شما را ندید بی بی جان

توان بده بپرم در هوای دستانت
توان بده که شوم غمسُرای دستانت

بگو از آنچه که حس کرد دست حیدریت
بگو که شعر بگویم برای دستانت

از آن امام بدون سپاه عاشورا
که بود ملتمس یک دعای دستانت

از آن طناب ضخیم پراز گل سرخی
که داشت شرح غم ماجرای دستانت

از آن سه ساله پیر پر از کبودیها
که گیسویش شده بود آشنای دستانت

من از نسیم دو دست تو یاس می بویم
به ذات فاطمی تو سپاس می گویم

... شاعر : محمد بیابانی

 


comment نظرات ()
یک غزل...
نویسنده : سید احمد - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸

 

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

 تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ....


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤

کاش میشد هیچ کس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تو می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای ما نبود من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا نبود


comment نظرات ()
امان از وقتی که شهدا دست رد به سینه کسی بزنند ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧

امسال هم قسمت ما ،  جبهه ها نشد ...

 

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم....
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

 

آهای ... شما که عازم سفر عشق می شوید ، از شدت گناه ، سفرم منتفی شده ...

بسیار شنیده بودم از اکرامشان ولی ، این بار ... کوله بار من از عفوشان سر است .


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧

یادمان باشد اگر دور شدیم ، این صدای نقس خاطره هاست که چنین دلگرمیم .


comment نظرات ()
گناهان یک شهید 16 ساله !!!
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤

راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده، می نویسد: در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود.


گناهان یک روز او عبارت بودند از:


•  سجده نماز ظهر طولانی نبود.
•  زیاد خندیدم.
•  هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.


راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... !


comment نظرات ()
 
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧

 

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

*

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

*

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...


comment نظرات ()
امام رضا و شعری از :‌سهِیل محمودی
نویسنده : سید احمد - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳

در بند هواییم، یا ضامن آهو!
در فتنه رهاییم، یا ضامن آهو!
بی تاب و شکیبیم، تنها و غریبیم
بی سقف و سراییم، یا ضامن آهو!
عریانی پاییز، خاموشی پرهیز
بی برگ و نواییم، یا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جویای وفاییم، یا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ایام
با خود به جفاییم، یا ضامن آهو!
آلوده مبادا، فرسوده مبادا
این گونه که ماییم، یا ضامن آهو!
پوچیم و کم از هیچ، هیچیم و کم از پوچ
جز نام نشاییم، یا ضامن آهو!
ننگینی نامیم، سنگینی ننگیم
در رنج و عناییم، یا ضامن آهو!
بی رد و نشانیم، از دیده نهانیم
امواج صداییم، یا ضامن آهو!
صید شب و روزیم، پابند هنوزیم
در چنگ فناییم، یا ضامن آهو!
چندی است به تشویش، با چیستی خویش
در چون و چراییم، یا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموش‌تر از کوه
فریاد رساییم، یا ضامن آهو!
مجبور مخیّر، ابداع مکرر
تقدیر قضاییم، یا ضامن آهو!
افتاده به عصیان، تن داده به کفران
آلوده‌رداییم، یا ضامن آهو!
حیران شده‌ی رنج، طوفان‌زده‌‌ی درد
دریای بکاییم، یا ضامن آهو!
تو گنج نهانی، ما رنج عناییم
بنگر به کجاییم، یا ضامن آهو!
با رنج پیاپی، در معرکه‌ی ری
بی قدر و بهاییم، یا ضامن آهو!
نه طالع مسعود، نه بانگ خوش عود
زندانی ناییم، یا ضامن آهو!
در غربت یمگان، در محبس شروان
زنجیر به پاییم، یا ضامن آهو!
رانده ز نیستان، مانده ز میستان
تا از تو جداییم، یا ضامن آهو!
سودای ضرر ما، کالای هدر ما
اوقات هباییم، یا ضامن آهو!
دل‌خسته و رسته، از هر چه گسسته
خواهان شماییم، یا ضامن آهو!
روزی بطلب تا، یک شب به تمنا
نزد تو بیاییم، یا ضامن آهو!
در صحن و سرایت، ایوان طلایت
بالی بگشاییم، یا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو
ایمن ز بلاییم، یا ضامن آهو!
چشم از تو نگیریم، جز تو نپذیریم
اصرار گداییم، یا ضامن آهو!
در حسرت کویت، با حیرت رویت
آیینه‌لقاییم، یا ضامن آهو!
مشتاق زیارت، تا جبهه‌ی طاعت
بر خاک تو ساییم، یا ضامن آهو!
گو هر چه نباید، گو هر چه بباید
در کوی رضاییم، یا ضامن آهو!
آیا بپذیری، ما را بپذیری؟
در خوف و رجاییم، یا ضامن آهو!
مِهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسلیم شماییم، یا ضامن آهو!
فریادرسی تو، عیسی‌نفسی تو
محتاج شفاییم، یا ضامن آهو!
هر چند گنه‌کار، هر قدر سیه‌کار
بی رنگ و ریاییم، یا ضامن آهو!
ما بنده‌ی درگاه، در پیش تو، اما
در عشق خداییم، یا ضامن آهو!
در رنج و تباهی، وقتی تو بخواهی
آزاد و رهاییم، یا ضامن آهو!
ای چشمه‌ی خورشید، مهر تو درخشید
در عین بقاییم، یا ضامن آهو!
ما همسفر شوق، فریادگرشوق
آوای دراییم، یا ضامن آهو!
همخانه‌ی شبگیر، همسایه تأثیر
پرواز دعاییم، یا ضامن آهو!
همراز به خورشید، دمساز به ناهید
در شور و نواییم، یا ضامن آهو!
هم‌صحبت صبحیم، هم‌سوی نسیمیم
هم‌دوش صباییم، یا ضامن آهو!
ما خاک ره تو، در بارگه تو
گویای ثناییم، یا ضامن آهو!
سوگند الستیم، پیمان نشکستیم
در عهد «بلی»ییم، یا ضامن آهو!
یار ضعفا تو، خود ضامن ما تو
ما اهل خطاییم، یا ضامن آهو!
هم مسکنت ما، هر مرحمت تو
مسکین غناییم، یا ضامن آهو!
از فقر سرودیم، یا فخر نمودیم
فخر فقراییم، یا ضامن آهو!
نه نقل فلاطون، نه عقل ارسطو
جویای هداییم، یا ضامن آهو!
هنگامه‌ی وهم آن، کجراهه‌ی فهم این
ما اهل ولاییم، یا ضامن آهو!
از گوهر پاکیم، از کوثر صافیم
فرزند نیاییم، یا ضامن آهو!
چاووش شب رزم، سرجوش تب رزم
شوق شهداییم ، یا ضامن آهو!
ایمان به تو داریم، یونان بگذاریم
تشریک‌زداییم، یا ضامن آهو!
منشور نشابور، سرسلسله‌ی نور
با حکمت و راییم، یا ضامن آهو!
تو راه مجسّم، گر راه به عالم
جز تو بنماییم، یا ضامن آهو!
تا صور قیامت، با شور ندامت
شایان جزاییم، یا ضامن آهو!
همراهی استاد آگاهی‌مان داد
کز تو بسراییم، یا ضامن آهو!
این بخت سهیل است، کش سوی تو میل است
در نور و ضیاییم، یا ضامن آهو!
زین نظم بدایع، وین اختر طالع
اقبال‌هماییم، یا ضامن آهو!

 



comment نظرات ()
سلام على آل طه و یاسین ...
نویسنده : سید احمد - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳

عزیزا خدایت اگر داد تمکین
برو طوس پابوس شاه سلاطین
بگو با تضرّع به آهنگ شیرین:

سلام على آل طه و یاسین
سلام على آل خیر النبیّین

جبین نِه بر آن آستان معلاّ
خدا را نما سجده با صد تمنّا
سپس عرضه بنماى با چشم غبرا

سلام على روضة حلّ فیها
امام یُباهى به الملک و الدین

شه طوس مولاى بر حق که آمد
وصىّ نبىّ حجّت حق که آمد
ز هر مشفق و دوست اشفق که آمد

امام بحق شاه مطلق که آمد
حریم درَش قبله گاه سلاطین

شهى کو بوَد حجّت حىّ سبحان
شهى کو بوَد آیت ذات رحمان
شهى کو بوَد ملجأ اهل ایمان

شه کاخ عرفان گل شاخ احسان
دُر دُرج امکان مَه برج تمکین

خدیو خراسان که جانها فدایش
خدا کرده خلق دو عالم برایش
خلایق همه ریزه خوار عطایش

علىّ بن موسى الرضا کز خدایش
رضا شد لقب چون رضا بودش آیین

سلاطینِ با مجد و با فرّ و عزّت
خواتینِ با قدر و با عزّ و عفّت
بسایند بر درگهش روى ذلّت

پى عطر روبند حوران جنّت
غبار درش را به گیسوى مشکین

رسد فیض آن شه به عالى و دانى
برو نزد قبر شریفش زمانى
نگه کن در آنجاست گنج نهانى

ز فضل و شرف یابى او را جهانى
اگر نبودت تیره چشم جهان بین

مروّج! رضاى رضا را تو مىجو
بجز درگهش جاى دیگر مکن رو
چه خوش گفت جامى مر این شعر نیکو:

اگر خواهى آرى به کف دامن او
برو دامن از هر چه جز اوست برچین


comment نظرات ()
شعری در پاسخ شعر مقام معظم رهبری(مدظله)
نویسنده : سید احمد - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠

ما عاشقان یاریم ، ما را تو می شناسی
هرچند پرگناهیم ، ما را تو می شناسی

در انتظار جانان ، هر لحظه بی قراریم
دلبسته بر تو داریم ، ما را تو می شناسی

ای سید خراسان ، ای مژده بهاران
هر لحظه در رکابیم ، ما را تو می شناسی

لب بسته ای و در دل بس راز و درد داری
بگشای لب بفرما ، ما را تو می شناسی

ما در ره خمینی(ره) ، بستیم عهد و پیمان
هستیم ما بر آن عهد ، ما را تو می شناسی

فرموده اید بر ما که اعتماد دارید
ثابت کنیم الحق ، ما را تو می شناسی

با یک خروش خشمت ما عالمی بگیریم
شیران بی گریزیم ، ما را تو می شناسی

از شعله های خشمت اهریمنان گریزان
کوبنده شیاطین، ما را تو می شناسی

هرچند در برابر، شرمنده ایم از تو
اندر میان میدان، ما را تو می شناسی

با احمدی به راهت سرباز بی نظیریم
صد بار سر ببازیم ، ما را تو می شناسی

ما روهرو شهیدیم ، از یأس بی نصیبیم
امید قلب زهرا(س) ، ما را تو می شناسی

هر لحظه از وجودت عطر نگار آید
گلزار بی خزانی ، ما را تو می شناسی


comment نظرات ()